تبليغاتX
آشپزخانه اپن

ادبی اجتماعی زیست محیطی

درباره ما


اين نوش آفرين ِ كه 12 آذر 1386 ساعت16:16 به جمع ما پيوست.

پيوند روزانه


زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين


:: تمام پیوندها ::

جستجوي

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!


لگوي ما

<--- لوگوي شما --->

طراح قالب


www.TakTemp.com

تبليغات


از نوع چهار پا

صداي دزدگير ماشين همسایه توی سرم سوت مي كشد پرده را كنار مي زنم .مردك كنار ماشينش و استاده وبا زن همسايه حرف مي زنِ وُماشينشُ خفه نمي كنه .اين رابلند مي گويم وتوي دهنم مادر قبحه را نرم مي كنم به لعنت به اين مردمِ مردم آزار .

بابك اما سرش را برده توي كتاب ومي گويد: وقتي پشت پنجره مي ري يك آب ُ رنگي به موهات بده مردم مي بينن آبروم مي ره .        بي اختيار مي گويم تو چي مي گي؟ سرش را از روي كتاب برمي دارد ومي گويد جانم با من بودي ؟مي گويم بابك سربه سرم نذار تو كه مي دوني از صداي ناهنجار زود عصبي مي شم .مظلومانه نگاهش مي كنم تا فراموش كند .

دستهايم را روي گوشهايم مي گذار م ومي نشينم .توي خيالم به بابك مي گويم مرتيكه بي عرضه نمي توني سرت ُ از پنجره ببري بيرون ُ بگي مردكِ يابو صداشو خفه كن مريض تو خونه است.

من مريضم چون يك غم توي گلويم راه راه مي شود خار خار مي كند وبيرون نمياد.

كسي درد ورنج من را نمي بيند ويكي مثل بابك توي كتابهايش وول مي خورد  كتابها او را تورق مي كنند ومن مامور نان وچاي وآب ولباس او هستم .موجودي تغيير شكل يافته چهار پاي بابكم من.

من مريضم وكسي مرض مرا از توي استخوانهايم نمي بيند وبيرون نمي كشاند. من مرض دارم كه توي اين طويله راه مي روم وكاغذهايي را كه زير پايم مي آيد را بر مي دارم ونمي خوانم .از خواندن بدم مي آيد از اين كه بدنم توي مخ اين آدمهاي اهل فكر و فك چه مي گذارد بيزارم از اينكه بدانم كرگدنهاي اوژن يونسكو توي خيابان چگونه راه مي رفتند بيزارم ودلم نمي خواهد جز خاله سوسكه كسي را به خانه ام راه دهم دوست دارم او بگويد وقتي دعوا مي كني منو باچي بزني ومن بگويم چرا دعوا بكنيم .

مثل من كه به بابك مي گفتم اگه من زنت بشم مونس وهمدمت بشم وقتي دعوا بكنيم منو با چي مي زني؟ اما او مي گفت با اخم و تخم با قهر وقهر با يك كتاب .

كتاب آشپزي بانو دماوندي را از توي قفسه برمي دارم مواد لازم براي شنيسل مرغ ران مرغ 3 عدد  روغن 2 قاشق غذاخوري زعفران يك دوم قاشق مربا خوري....  دلم براي مرغهاي سوخاري مادر توي تابه چدنيش تنگ مي شود .كتاب را مي بندم .هديه روز تولدم است بابك آن را به من داد همان سال اول ازدواج و بدون يك شاخه گل .گفته بودم براي چي كتاب آشپزي؟ جواب داده بود براي تنوع.

مادر مي گويد مردها تنوع طلبند اگر به خودت نرسي  فردا با يكي ديگر مي آيد .

اما من نفهميدم بابك منظورش تنوع غذا بود يا تنوع كتاب.

مادر مي گويد: نه جونم 90 درصد مردها زن دوم مي گيرند اما صد درصدشون به اين مساله وكِي وكيش فكر مي كنن.

اما من نمي ترسم هووهاي من توي اتاق زير دست وپاي من نشسته اند ومن همه شان را زير پروبال مي گيرم وتوي قفسه مي چينمشان، شايد اگر زني بيايد توي اين خانه من اينقدر تنها نباشم.

مادر مي گويد : نه جوني نگو مرغ آمين مي شنوه وبلا مي شه .

بابك داد مي زند چي شده اين كتاب زن زيادي جلال ؟

مادر را توي سرم پاك مي كنم وبه جايش  قفسه ها مي آيند توي قفسه ها مي روم مي بينمش كنار فربه تر از ايدئولوژي ومدرنيته نشسته دوباره داد مي زند : صدبار رگفتم اين كتابها رو درست بچين ،مي گويم :.توي قفسه كنار كتاب مدرنيتهَ ست قفسه دست راستيُ مي گم.نمي گويد پيدايش كرد يا نه . حتما پيدايش كرده چون صدايش در نيامد.

مرغها را توي فويل آماده مي گذارم درجه 180 درجه سانتي گراد تايمر را براي 15 دقيقه ديگر آماده ميكنم.

دلم مي خواهد وقتي بابك مي گويد كتابم ُ نديدي بگويم دنبالش بگرد پيداش مي كني.دلم مي خواهد كتاب آشپزي را توي قفسه بگذارم ومثل مادر غذادرست كنم .دلم مي خواهد پنجره را كنار بزنم وببينم ماشين عروس جلو گل فروشي چه شكلي شده ،اما دلم نمي آيد        مي ترسم باز گريه ام بگيرد.

  



نوشته شده توسط فرزانه | لينک ثابت |سه شنبه بیستم فروردین 1387|

اولین ...

مدتها بود پشت کامپیوتر ننشسته بودم دکتر می گفت برای بچه ضرر داره و وقتی نوش آفرین اومد آنقدر مشغولش بودم که یادم رفت توی دنیای مجازی زندگیی داشتم الانم داره غر غر می کنه باباش رفته مشهد وما دوتا تنهاییم ......اومدم

راستی واقعا هم بازی شدن با یک بچه نوعی عاشقی وعشق بازیه



نوشته شده توسط فرزانه | لينک ثابت |سه شنبه بیستم فروردین 1387|

داستان کوتاه:تاکسی دربست

دست روي شكمش مي كشد بالا نيامده خيالش راحت مي شود. مي تواند در لباس عروسي برقصد، مثل دخترهاي هجده ساله، سرش روي گردن كج مي شود، روي دسته گل خيالي لبخند مي زند. بعد رژ پررنگي به لب مي كشد. بايد قشنگ تر بخندد تا رديف دندانهاي سفيدش معلوم شود. صداي مامان مامان دخترش را مي شنود. گوشه لبش پايين مي افتد ،بعد رديف دندانهايش روي هم فشرده مي شود. دامنش را بالا مي گيرد و مي دود.

لباس عروس كيه؟

هيچكس مامان .

صورت دختر را مي بوسد. جاي دو لب كه به پايين كشيده  روي صورت دختر نقاشي مي شود .بعد گونه ديگر، پيشاني،لبها، ديگر رنگي نمانده به لب. جلو آينه مي ايستد .آينه شمعدان روي ميز كنسول نو شده. در اين آينه زيبا تر است،قدش هم بلند تر شده، آب زير پوستش دويده و گردي چشمانش از هم باز شده است.

چادرش را از گِل ديوار پايين مي كشد،صورت دخترك را با گوشه چادر پاك مي كند.

دختر عروسك به دست دنبالش اشك مي ريزد. از پيچ كوچه رد مي شوند. نق نق دختر تمام شده كه تاكسيي ترمز مي كند ،سوار        مي شوند.از چهارراه چندم رد شده اند و زنگ آپارتمان تك واحدي را مي زند .

اتاق پر از نفس هاي مرد صاحبخانه است زن صاحبخانه جلو مي آيد هم راخوب مي شناسند زن صاحبخانه مي بوسدش و مي نشينند. زن صاحبخانه دائما به به شكمش دست مي كشد  و وقتي راه مي رود دست به كمراست .شايد مي خواهد بگويد حامله ام كه مي گويد سونو گرافي گفته پسر است. مرد صاحبخانه نفس هايش بلند تر شده باز زن صاحبخانه ادامه داد دخترت را ببر نمي خواهيمش .

روي صندلي ولو شد تكليف من ؟ اين؟ به دختر اشاره مي كند. دختر پاي عروسك را به دندان گرفته و سرش را تكان مي دهد. اما اين بار هيچ كس نمي خندد.

باز گفت چند ماه ديگر راضي مي شود.

 چشمهايش تنگ و ملتمس بود . نفس هاي مردصاحبخانه هوا را تكان مي داد وبه صورت  زن  نه را پرتاب مي كرد .

از خانه كه بيرون مي آيد دختر را مي بيند كه پاي عروسك را در دست گرفته و سرعروسك را به زمين مي كشد دختر دست تكان مي دهد . هيچ كس نيست تا برايش دست تكان دهد .

در آن طرف خيابان دستهاي روغني مرد مكانيك در هوا تكان مي خورد،انگار جايي را به شاگردش در آن طرف خيابان نشان مي دهد. مردش هم همين طور دستهايش را در هواتكان مي داد و به شانه اش مي كوبيد يا او يا من. اصلاً عروسي بي عروسي.

صدا مي زند تاكسي! در بست .

يك روز همين امروز يا فردا يا ...سر بازار چه كويتي ها دست دخترش را رها كرد ،دختر باز عروسك را با خود مي كشيد. مغازه دار گفته بود اين كلكها قديمي شده ما هم عاقل شده ايم. اين بي پدر و ....

خودتي مرتيكه .....

 انگارخودش دخترك را كشيده بود .كنارهمان مغازه ليوان را چنگ زده بود تا برايش پر آب كند و همان جا چادر رنگيش را از توي ساك دستيش بيرون كشيده بود حتي ديده بود كه چادر مشكي كهنه، كنار بنوش به ياد حسين افتاده. فكر كرد رهگذاران به پليس گفته اند زني با چادر مشكي بچه را رها كرد و رفت . دختر را نشان پليس داده بودند .پليس كه به دختر رسيده اسمش را نپرسيده به كنار زن چادر مشكي پوش رفته بودند و دختر هي سرش رااز پايين به بالا تكان داده بود .

از بازارچه كه بيرون مي آيد دست دختر را محكم گرفته. مهره هاي گردنبند سنگي توي دستش سر مي خورند. دانه هاي سنگي از رشته رهامي شوند و كف پياده رو خاكي و شلوغ رامي پوشانند .

دختر را مي بيند كه مثل بچه كبوتر شده واز زمين دانه هاي گرد را به نوك مي كشد چادر رنگي راتنگ مي گيرد و مي دود. هنوز رشته گردنبند توي دستش است كه سوار تاكسي مي شود و به راننده مي گويد در بست.



نوشته شده توسط فرزانه | لينک ثابت |جمعه دوم فروردین 1387|

باسيه چشمان خود خواهم كه مدهوشت كنم

گذري در شعر زنان افغان                                                     فرزانه

 

اشاره:

محمد كاظم كاظمي دراوايل سال 1370 با انتشار مثنوي بازگشت وبا مطلع به يادماندني

 غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت                       پياده آمده بودم پياده خواهم رفت

ادبيات ايران را متوجه جريان شعري نيرومند وپارسي زبان نمود .حضور اين شاعر در محافل ادبي آن دوره سرآغازي شد بر حضور ديگر شاعران افغاني در محافل ادبي ايران.اكنون پس ازگذشت سالها ادبيات افغان وشعر افغان بي شك جريان شناخته شده با فضاها وامكاناتي دور از ادبيات جنگ وبا مضاميني تازه ودر قالب وفرم هاي متنوع است.

دراين مقاله سعي شده بامعرفي بانوان شعر افغان نقدي هم بر آثارشان داشته باشيم.

زهرا حسين زاده 27 ساله گرچه ساكن مشهد است با انتشار نامه اي از لاله ي كوهي نشان داد شعر افغانستان همچنان هم دوش شعر ايران به پيش مي تازد وبه قول كاظمي زهرا  "يكي از بارقه هاي انفجار نور ورنسانس كوچك ادبي افغانستان است كه صبح دولت ازاين پس خواهد بود."

سلطان خوابهای پريشانم

من دل به سادگی کسی دادم

بانوی خانه های گلی بودم

پيراهن حرير، تنم را کشت

نزديک سفرهات چه نشينم تلخ؟  ديدی که حال و روز دلم خوش نيست               
 خون من است در همه سو جاری                   فرعون خويش باش و خدايی کن                   

   می خواهم از تو روی بگردانم

    از تاج و تخت نقره    گريزانم

      در چارسوی قصر  نچرخانم

 حس می کنم عروسک  عريانم

  يخ بست بين شير و عسل نانم                     

        تصويری از پرنده و بارانم

    هر شام روی شيشه نرقصانم
     من تا قيامت آسيه می مانم

 

 

 

 

 

 

 

           

 

گرچه مضمون نو وزنانه در كارهاي حسين زاده از شاخصه هاي شعر اوست، اما طراوت وجواني دراشعارش مشهود تر است ،اين جواني نه جواني شاعر ونه جواني شعرمهاجر افغانستان درايران است كه تازگي روحي است كه زهرا به كلمات بخشيده كلماتي كه درعين فارسي بودن درعين مانوس بودن خود را ازفارسي ايران جدا مي كند وگاه با خواننده فارسي زبان غريبي مي كند وفارسي ديگري را به رخ مي كشد ولذت وزيبايي بخش ديگري از كلام وزبان فارسي را هديه مي دهد.در عين حال محتواي نو شعر زهرا را نبايد نديده گرفت محتوايي كه كارهاي او را  از شعر ديگر شاعران فارسي زبان متمايز       مي كند.

همچنين ذهنيت واحساسات شخصي وتكامل يافته زهراست كه محتوا وفرمي خاص به آثارش بخشيده است.عناصر عاطفي وزنانه ،تجربه هاي خاص زنان كه نمي توان آنها را در‌آثار هيچ مردي يافت ، به بهترين وجه در اين غزل وديگر آثار او پنهان وآشكار شده اند.  به خصوص در اين غزل فضايي عاشقانه وعاطفي سرتاسر جاري است.

 

محبوبه ابراهيمي ديگر شاعر ي است كه نتوانستيم با او ارتباط برقرار كنيم وشرح حالش را جويا شويم اما شايد آوردن چند شعر ازآخرين سروده هايش براي معرفي شاعري كه زبان وبازي با كلمات آن را مي شناسد وبه درك درستي از شعر رسيده كافي باشد.

هيچ چيز به هنگام نيست

باد می‌توانست

باد باشد

بهار، بهار

که تاک را

پوست بترکاند

من قد بکشم

تا خوشه‌خوشه انگور

بپيچد

دور ساق‌ها

دور بازوهايم

*****

از بادها

 که بر پنجره‌ می‌کوبند

از پستچی‌ها

که بر در

تو را نمی‌شنوم

فراموشت کرده‌ام

چون کودک

 که خواب‌ها‌يش را

بال‌بال می‌زنم

و نمی‌يابمت

شبيه پروانه‌هايی

که پر کشيدند

از پيراهنم

شايد هم

جا مانده‌ای

چون طعم شير تازه

در دهان کودکم

****

به اقيانوس در سپيده دمان

به بادبان ها بر زمينه ای آبی

به تو فکر می کردم

آن گاه که در من می لغزيدی

ماهی کوچک بی دريا!

****

ويا زهرا زاهدي با اين شعر كوتاه وزيبا:

موهايم را كوتاه مي كنم شال گردني ببافم

خواهم تمام زمستان

سردرگريبان تو باشد.

در كتاب مسعود ميرشاهي با نام شعر زنان افغانستان1 ديگر زنان شاعر افغانستان ساكن در وطن يا مهاجر دركشورهاي اروپايي وآمريكايي با آثاري ارزشمند جلوه گر شده اند،به نمونه هايي از اشعار چاپ شده در كتاب مي پردازيم.

در اين كتاب شعري زيبا وقوي از آذر محتسب زاده ودر مقايسه با ديگر سروده هاي اين كتاب ،چاپ شده است:

من از فضای خالی از آيينه و بهار
از اندرون کلبه ی تاريک
از شهر بی درخت
بی شادی و سرور
فرياد می کشم.

گرچه مضمون شعر تاريك است ونااميد كه ناشي از جريان هاي اجتماعي وسياسي افغانستان است اما فرم و نوگرايي  شعر محتسب زاده را به نمونه اي درخشان  وارزنده در اين كتاب تبديل كرده است.

مريم محمود در اين كتاب با شعري تحسين برانگيز خود را معرفي كرده است.

برای چشم تو بايد
هزار يلدا را
به همدگر پيوست
و آن زمان به نگاهت عميق انديشيد.

ليلا يلدا غزل عشق خود را كه مسبب اين مقاله نيز شد در بستر گل آلود افغانستان چنين زيبا مي سرايد:

با سيه چشمان خود خواهم که مدهوشت کنم
با سپيد اندام خود يک شب کفن پوشت کنم
مست می لرزد تنم در خواهش اين اشتياق
جامها می از لبانم جان من نوشت کنم
من سراسر شور و شوقم اندراين ويرانگی
با گل گلبوسه ها چون باغ گلپوشت کنم...

ليلا كه تمام سالهاي جنگ ومصيبت را در افغانستان سپري كرده چنان به زيبايي عاشقانه مي سرايد كه تمام مصايب زير بار ابيات پنهان ومحو مي شوند وچنان زنانه مي سرايد كه فضاي شعر خلسه اي طولاني وعاشقانه در ابديت مي شود.

در عين سادگي كلام وكلمات، ذهنيت زيباي شاعر چنان كلمات را كنار هم قرار مي دهد كه شكوه ، سنگيني و وقار، غزل را از يك غزل عاشقانه وسطحي به اثري زيبا وتحسين برانگيز تبديل مي كند.

فايقه جواد مهاجر نيز كه غزلسراست آرام وروان غزل مي گويد وكلمات، واژگان واصطلاحات اصيل وناب فارسي را كه سالهاست از ديدگان خوانندگان شعر فارسي كنار ر فته ، به زيبايي زنده كرده وپيرهني نو پوشانده است :

آوردن اين ابيات در انتهاي مقاله مجالي است براي اميدوار ي به آينده زيباتر كشور دوست وهمزبان افغانستان :

از راه دشت های پر از گل بيا بهار!
با خاطرات کهنه به کابل بيا بهار
شهزادگان شهر مرا ياد دار و باز
با دختران خم زده کاکل بيا بهار
بر روی قبرهای چه بسيارمان بريز
با عطر زندگی به تجمل بيا بهار
يا نوبهار!گرچه بهارم به باد رفت
اما پس از تمام تطاول...بيا ... بهار

1)کتاب "شعر زنان افغانستان" به همت مسعود ميرشاهی توسط نشرافکار ونشر شهاب در ۲۹۰ صفحه و در قطعی متفاوت در تهران به چاپ رسيده است و طرح های گويای مريم عنايتی نيز به زيبايی کتاب افزوده است.

2)   دراين كتاب نمونه شعر زنان شاعر از رابعه تا ديگر زنان شاعر معاصر افغاني به چاپ رسيده ودر بين آثار، اشعاري نه چندان زيبا وشاعرانه نيز يافت مي شود.

 

 

 



نوشته شده توسط فرزانه | لينک ثابت |سه شنبه دوم مرداد 1386|

كمكم كن برخيزم

Help me up

 

Are you going to help me are will you let me down?

ياريم مي كني يا اجازه مي دهي سقوط كنم؟

I'm looking for a true love but am I lost or found?

به دنبال عشق حقيقي مي گردم، گم شده ام يا يافته ام؟

And will we cry in passion or will we cry in pain?

و ما خواهيم گريست در شوق يا در رنج؟

And will our lonely teardrops fill the world whit rain?

وجهان با قطرات اشك تنهاييمان لبريز خواهد شد.

Help me up, don't you let me down.

كمكم كن برخيزم مگذار از پا بيفتم.

I'm gonna wake up in heaven, not the cold cold ground.

مي خواهم در بهشت بيدار شوم نه در زمين سرد سرد.

Can't you hear the lovers crying in the night?

نمي تواني صداي گريه عاشقان را در شبانگاهان بشنوي؟

The spend their whole lives trying, still can't get it right.

آنان همه عمرشان را در تلاشند، اما هنوز نمي توانند حقيقت را دريابند.

I don't know where we're going but I guess we'll start.

نمي دانيم به كجا مي رويم اما به گمانم شروع خواهيم كرد.

And just to show that I mean it, baby here's my heart.

وفقط براي اينكه منظورم را نشان دهم ،عزيزم بيا اين قلبم.

Help me up, don't you let me down.

كمكم كن برخيزم مگذار از پا بيفتم.

 I'm gonna wake up in heaven, not the cold cold ground.

مي خواهم در بهشت بيدار شوم نه در زمين سرد سرد.

Living on my feelings, feelings all I know.

زندگي با احساساتم ،احساساتي كه مي شناسم.

So are you going to help me or will you let me down?

پس ياريم مي كني يا مي گذاري سقوط كنم؟

I'm looking for a true love, am I lost…

به دنبال عشقي حقيقي مي گردم ، گم شده ام ...؟

 

 



نوشته شده توسط فرزانه | لينک ثابت |چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386|
آخرين مطالب سايت

از نوع چهار پا
اولین ...
داستان کوتاه:تاکسی دربست
باسيه چشمان خود خواهم كه مدهوشت كنم

صنم شايد معشوقه صنوبر
كاروان پرگرد وخاك افغان

قصيده شادي
دلواپسی های من و تو ندارد...
نگاه مزرعه اي خشک در برابر من
از عاشقي نشانه بياور براي من
اينجا و آنجا
آلودگي اسيدي :
از سوراخ لايه اوزن چه خبر؟
آلودگي صوتي
آلودگي خليج فارس
· ديگر پسري نخواهد بود:
· ديگر هيچ پرنده اي نمي خواند


لينك باكس

موضوعات

پيوند وبلاگ

عصر يخبندان
روز ان لاین
وبگذر
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آرشيو ماهيانه

فروردین 1387
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
آذر 1384
مهر 1384

نويسندگان

نویسنده وبلاگ :
فرزانه
سایر همکاران:
<-AuthorName->

آمار سايت

كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

لگوي ما

">" dir="ltr" size="20">

موزيك و كدهاي جاوا